ماوی

مرگ تنها دری است

که تا به تو فکر می‌کنم باز می‌شود

هر بار بدم می‌آید از خانه‌ای که در آن نیستی

و بعد به هر دری می‌زنم عزرائیل پشتش است

و بعد طناب یعنی اتفاقی که نمی‌افتد را

به کدام سقف بیاویزم...

و تیغ

یعنی این تویی که هنوز در رگ‌هایم جریان داری...

 

مرگ

چیزی شبیه دست‌های من است

که حتی با ده انگشت نمی‌توانند

یک ذره از گرمی دست‌های تو را نگه دارند

و چیزی شبیه صدایم

که هر بار دوستت دارم

تارهای صوتی‌ام را عنکبوت‌ها تنیده‌اند

 

و چه انتظار بزرگی است

این که بدانی

پشت هر «دوستت دارم» چقدر دوستت دارم.

...

 

ادامه نوشته

ماوی

بگذار با تو نجوا کنم و بدون آنکه سکوت ثانیه‌ها را بشکنم

روی شانه‌های مهربان تو گریه کنم.

چشم در چشم عکس نازنینت که می‌شوم سوزش قلبم را حس می کنم ...

اما ... دلم نمی‌خواهد از آرامش توی نگاهت چشم بردارم ...

احساس می‌کنم به جای عکست روبرویم نشسته‌ای و خیره شده‌ای به من...

در خیالم، با تو و چشمانت حرف می زنم!

با تو نجوا می‌کنم و بدون آنکه سکوت ثانیه‌ها را بشکنم

روی شانه‌های مهربان تو گریه می‌کنم.

از راه که رسیدی نگاهت غریب بود، و من با غربت نگاه تو همسفر شدم.

کمکم کردی که از کویر هرچه بی‌مهری‌ست بگذرم و به آب روشن چشمه‌ی

چشمان مهربانت برسم.

«چشم‌های نازنین تو» که حیات در آنها خلاصه می‌شود و

زندگی معنا می‌گیرد و شوق پرواز می‌کند.

«چشم‌های آسمانی تو» که پیوسته پُر شده از برق امید...

دلم می‌خواهد روز را با طلوع خورشید چشم‌های زیبای تو آغاز کنم ...

دلم میخواهد توی سیاهی چشمهای من طلوع کنی...

چشم‌هایت را باز کن ... می‌خواهم از دریچه‌ی نگاه تو به جهان نگاه کنم ...

می خواهم هرچه خوبی هست را توی چشمان زیبای تو ببینم ...

می‌خواهم نگاه مهربانت را با آرامش دستان پرمهرت همراه داشته باشم ...

می‌خواهم بدانی که چقدر دیوانه‌ی صدایت هستم...

مسافر غریب نیمه راه زندگی‌ام؛ دیگر برایم غریبه نیستی...

و مهر تو که نمی‌دانم از کجا راه خانه‌ی دلم را پیدا کرده

هر روز گوشه‌ی دیگری از این خانه را به نامت می‌کند..

کاش می دانستی که دلم، چقدر حس نگاه های مهربانت را می خواهد...

حالا که من با جسمی فرسوده ، قلبی شکسته و مملو از درد

در این ویرانه‌ی ماتم‌زده چشم به راهت نشسته‌ام 

بار دیگر دستان پُرمِهرت را در دستان سردم بگذار

تا مرهمی باشد بر زخم عمیق سال‌های نداشتنت...

نازنین من؛ با تمام وجود آرزو می کنم که

سایه‌ی یک خواب عمیق روی چشمان مهربانت افتاده باشد.

تو آرام بخواب نازنینم ...

آرامش تو اوج آرزوهای من است...

 

 

پ.ن؛ 

تو را من چشم در راهم...

ماوی

کاش...

درمیان ازدحام 

این دلمردگی‌های روزمره

افسردگی‌های مفرط،

قرص‌های آرامبخش 

 یا قلب‌های نقاشی‌شده بر روی کاغذ

تو از راه برسی و نجات دهی مرا

که هنوز هم شعرهایم از

اعتبار نگاه تو جان می‌گیرد.

 

پ.ن؛

اين شور كه در سَر است ما را

وقتي برود, كه سَر نباشد...

ادامه نوشته

ماوی

آنکه می‌گوید دوستت می‌دارم

خنیاگرِ غمگینی‌ست

که آوازش را از دست داده است.

 

ای کاش عشق را

زبانِ سخن بود.

 

هزار کاکُلی شاد

 در چشمانِ توست

هزار قناری خاموش

در گلوی من.

 

عشق را

ای کاش زبانِ سخن بود.

 

آنکه می‌گوید دوستت می‌دارم

دلِ اندوهگینِ شبی‌ست

که مهتابش را می‌جوید.

 

ای کاش عشق را

زبانِ سخن بود.

 

 هزار آفتابِ خندان در خرامِ توست

هزار ستاره‌ی گریان

در تمنای من.

 

 عشق را

 ای کاش زبانِ سخن بود...

 

" احمد شاملو "

 

 

پ.ن؛

هرگز آیا به خواب خواهم دید

یک بار دیگر

 اندر آغوشت ...؟

ماوی

نمی‌گنجد این قلب در تنم

این تن در اتاقم

این اتاق در خانه‌ام

این خانه در دنیا و 

این دنیای من در جهان.

ویران خواهم شد

دردم را درد می‌کشم در سکوت

سکوتی که در آسمان هم نمی‌گنجد

چگونه بازگویم این رنج را با دیگران

تنگ است این دل برای عشقم

این سر برای مغزم

که می‌خواهد ترک بردارد و

از هم بپاشد...

تا دیر نشده برگرد

که جهانم خواهد مُرد...

 

 

پ‌ن.

تو نباشی منِ مفلوك دو دستم خاليست ...

تو شبیه غرور خدایی

و من تو را 

برای بارِ 

بی‌نهایت‌ُ‌م 

دوست خواهم داشت...

ماوی

روح من سالهاست

منتظر است

منتظر یک اتفاق

اتفاقی که بیافتد:

"افتادن تو در آغوش من"

منی که جسمش را به سختی می‌خواباند

خوابیدنی که در آن روح من سالهاست که بیدار است

بیداری‌ای که دلیلش تو هستی

تویی که نبودنت هزار سال تنهایی است

تنهایی گفتن ندارد

همه خوب می‌دانند از چه می‌گویم

 

 

پ.ن؛

مانده ام خیره به راه

نه مرا پای گریز

نه مرا تاب نگاه...‌

تو شبیه غرور خدایی

به تو فکر می کنم

و می دانم

فرصت اندک است

برای "دوست داشتنت"

به تو فکر می کنم

هر لحظه، هر روز

در خیابان، در اتاق،

کنار میز صبحانه، روی تختم،روی تختم،تخت فرسوده‌تر از من

و روز به روز پیرتر می شوم

بدون آنکه بفهمم

بدون آنکه بدانی

چقدر اندیشیدن به تو شیرین است

حتی زمانی که هیچ امیدی به فردا نیست  

و در حال کُشتن دقایق هستم،

فکرت آدم را

از دنیا

از زندگی

از مردن غافل می کند...

 

 

پ.ن؛

که یاران ببرندت از یاد...

 

ماوی

علاقه‌یِ عزیزم

 

مهربان‌ترینِ من ؛

دلتنگی آدم را کال می‌کند

پخته می‌کند

 می‌رقصاند

 دلتنگی آدم را خسته می‌کند، می‌میراند

آدم می‌کند

 خسته می‌کند، می‌کشد

می‌کشد با خودش به‌ هیچ‌جا می‌برد

به هیچ‌جا می‌رسد

پخته را کال و

خواب را خام می‌کند، می‌کشد...

 دلتنگی راه را دور می‌کند

 راه را دور می‌کند و

رسیدن را، بعید می‌کند

دشنام را دوست داشتن می‌کند و

قشنگ را، دشنام...

 تاب را تاب می‌دهد، بی‌تاب می‌کند

سراغِ دلِ تنگَ‌ش می‌رود و

کار را

خراب می‌کند...

 ضایع می‌کند

کم می‌کند

دستِ آدم را رو می‌کند

 دلتنگی،

آدم را عاشق می‌کند...

 

 

پ.ن؛

 

بيـا اى روشـن،اى روشـن تر از لبخند 

شبم را روز كن...

ماوی

اگر سکوت تو

این گستره‌ی بی‌ستاره

مجالی دهد

می‌خواهم بگویم سلام

 

اگر دلواپسی

آن همه ترانه‌ی بی‌تعبیر

مهلتی دهد

می‌خواهم از بی‌پناهی یک مرد

در نبودن تو

برایت بگویم

 

از کوچه‌های بی‌چراغ

از این حصار

از این ترانه‌ی تار

 

مدتی بود

که دست و دلم

به تدارک نوشتن نمی‌رفت

کم‌کم این حکایت دیده و دل

که ورد زبان کوچه‌نشینان است

باورم شده بود

 

باورم شده بود

که دیگر صدای تو را

در سکوت تنهایی نخواهم شنید

راستی در این هفته‌های بی‌ترانه

کجا بودی؟

کجا بودی که صدای من

و این دفتر سفید

به گوشت نمی‌رسید؟

آخر این رسم و روال رفاقت است؟

که در نیمه راه رویا رهایم کنی؟

 

می‌دانم

تمام اهالی این حوالی

گهگاه عاشق می شوند

اما شمار آنهایی

که عاشق می‌مانند

از انگشتان دستم بیشتر نیست

یکی‌شان همان شاعری

که گمان می‌کرد

در دوردست دریا امیدی نیست

می‌ترسیدم خدای نکرده

آنقدر در غربت گریه‌هایم بمانی

تا از سکوی سرودن تصویرت

سقوط کنم...

 

 

پ.ن؛

چه بی‌تابانه میخواهمت 

ای دوریت آزمون تلخ زنده‌بگوری...

ادامه نوشته

ماوی

هنوز همان رنگ و بو را داري 

هنوز هم ملكه مدينه فاضله‌ي مني

چشم كه ميبندم دنيام پر می‌شود از تمام شدن

هر روز صدايت نداي ناجي هاي دروغين را در ذهنم خاموش مي كند

گيسوانت گردبادي است كه دنيايم را هزار بار درهم می‌کوبد

ولي آرامشي در خود دارد که 

عابد و عارف صد ساله‌ی گم شده در حقيقت

توان فراهم کردن آن را ندارد...

 

 

پ‌ن. 

تو خود خدایی ، حتی بالاتر...

ماوی

دست‌های تو

زنی‌ خفته در سینه‌ی مرا

بیدار می‌‌کند

نوک می‌زند به نوک انگشتانِ تو

در من زنی‌ زمستان را دوباره بهار می‌‌کند

در من شعر

در من شور

در من عشق

در من لطافتِ یک زن بیداد می‌‌کند.....

 

در من زنی‌

هر شبِ خدا

هر شبِ خدا

مردش را با عشق و هوس اغوا می‌کند

در من زنی‌

با زنانه‌گی‌‌‌اش ماه و مهتاب را رسوا می‌کند

در من زنی‌

در آغوشِ گرم تو غوغا می‌کند

در من زنی‌

غوغا می‌‌کند..

 

 

پ.ن؛ 

چه قشنگ به تَن سفیدت

افسانه می خواند خیالم...

ماوی

شب ندارد سر خواب

می دود در رگ باغ

باد با آتش تيزابش فريادكشان

پنجه می سايد بر شيشه ی در

شاخ يك پيچك خشك

از هراسی كه ز جايش نربايد توفان

من ندارم سر يأس

با اميدی كه مرا حوصله داد

باد بگذار بپيچد با شب

بيد بگذار برقصد با باد

گل كی می آيد؟

گل كی می آيد خنده به لب؟

گل كه می آيد می دانم

با همه خيرگی باد

كه می اندازد

پنجه در دامانش

روی باريكه راه ويران

گل كه می آيد

با همه دشمنی اين شب سرد

كه خط بيخود اين جاده را

می كند زير عبايش پنهان

شب ندارد سر خواب

شاخ مأيوس يكی پيچك خشك

پنجه بر شيشه ی در مي سايد

من ندارم سر يأس

زير بي حوصلگی های شب از دورادور

ضرب آهسته پاهای كسی می آيد

 

 

پ.ن؛

امشب که در هوای تو پَر میزند دلم 

ای مهربانِ من ، تو کجایی و من کجا ...

ماوی

بگذار باور کنم که زندگی 

هنوز می‌تواند خبرهای خوب بیاورد. 

این‌که زمان مجبور نیست 

با تَرَک‌ها و گرد و خاک‌اش 

مرا خوار و خفیف کند. 

 

بگذار در این شب تاریک قدم بزنم 

و خیال کنم هنوز 

چیزی باقی مانده از ستارگان 

میان درختانی که هم‌آغوش هم بودیم

ستاره‌گانی که تنها می‌توانند 

آن‌هایی را پیداکنند که عاشق‌ می‌شوند 

کنار یک درخت

یک عصر...

بگذار، بگذار در رنجم آرام بگیرم 

و هذیان‌‌های تلخم را بشناسم 

و درهایی را که نا‌گهان 

از آن‌ها ناپدید شدی. 

دخترک ابدیِ شعر من

فرشته‌ی آسمانی‌ام

ای گواه مرگ من  

چرا که زندگی رویاست، 

همان حکایتی که از کودکی‌ام می‌شنیدم. 

نه بیش و نه کم...

من و تو 

شخصیت‌های یک قصه‌ایم 

که کسی به رویا می‌بیند..

در لحظه‌ای که به پیش می‌رفتیم و

در هم غرق می‌شدیم

تنها چیزی که می‌توانستم به آن فکر کنم 

این بود: 

که در پایان این رویا  

چشم‌هایت 

قلب مهربانت 

تا همیشه از آنِ من خواهد بود..‌

 

پ.ن:

من بی‌ تو چِنانم

که کما رفته خیالم

ماوی

آن کوچه‌های داغ 

که پر از ظهر و خواب بود

آن آسمان 

ک پر از آفتاب بود...

آن عصرهای کودکی‌ت

آن عطرها و خاطره‌ها 

آن چشم‌ها و لبخندهایت

آن بهارها...

آن شور بی‌انتها

که همیشه به راه بود

در پیچ کوچه به دنبال سایه‌ات

آن چشم منتظر ک همیشه نگاه بود

باور نکن ک ز یادم گذشته است...

حتی اگر به تو گفتم:

گذشته مُرد 

تصویر خاطره‌ها هم چروک خورد...

بر من ببخش غرور شکسته‌ام 

باور نکن که ز یادم تو رفته‌ای 

باور نکن که زمانی بدون تو 

در زیر سایه‌های خاطره‌هامان نشسته‌ام...

وحشتم نیست ازین لحظه ک من تنهایم 

بر دلم هست امیدی ک به آن می‌پایم 

و تو ای حس غریب،

بر آن دوست بگو:

منتظر باش ک من روزی می‌آیم...

 

 

پ.ن:

کمی از مهرت را برای من نگه دار

من تمام جانم را برایت کنار گذاشته‌ام...

 

 

تو شبیه غرور خدایی

هر شب 

خيال ميكنم دارمَت...

كنارِ خودم...

برايت چاى ميريزم و

شروع ميكنم از روزمرگى‌هايم سخن گفتن

هر روز

چشم باز ميكنم

چاىِ يخ كرده‌ات را سر ميكشم

و با نداشتنت خيلى منطقى كنار مى‌آيم

و یه چای داغ برات میریزم

اين زندگىِ منِ بعد از توست...

 

 

پ.ن؛

خداوندا 

اگر جایی دلی بی‌تاب دلدار است

نمی‌دانم چطور؛ اما خودت پا در میانی کن ...

ماوی

تحمل نداشتنت از عهده‌ی خدا هم برنمی‌آید...

ماوی

مشب می‌توانم غمگنانه ترین شعرهایم را بسرایم 

شاید بسرایم :

شب ستاره‌باران است 

و لرزانند، ستاره‌های نیلگون در دورست 

باد شب در آسمان می‌پیچد و آواز می خواند 

امشب می‌توانم غمگنانه‌ترین شعرها را بسرایم

دوستش داشتم،

او هم گاهی دوستم داشت.

در چنین روزهایی او را در آغوش داشتم

زیر آسمان بیکران بارها می‌بوسیدمش

دوستم داشت، من هم گاهی دوستش داشتم.

چه سان می توانستم به آن چشمان درشت آرامش دل نسپرم!؟

امشب می توانم غمگنانه ترین شعرها را بسرایم

 

اندیشه نداشتن او،

احساس از دست دادنش

و شنیدن شب بلند و بلندتر بی حضور او

و شعر به جان چنگ می‌زند، 

همچون شبنم بر سبزه 

چه باک اگر عشقم را توان نگه داشتن نبود.

شب ستاره باران است

و او با من نیست همین و بس.

 

به دور دست کسی آواز می‌خواند.

به دور دست

جانم به از دست دادنش راضی نیست 

گویی برای نزدیک کردنش،

نگاهم به جستجوی اوست 

دلم او را می جوید و

او با من نیست!

 

همان شب است که همان درختان را سفید می کند

اما ما دیگر همان نیستیم که بوده ایم

دیگر دوستش ندارم آری، اما چه دوستش می‌داشتم

آوایم در پی باد بود تا به حیطه شنوایی اش دستی بساید..

از آنِ دیگری، از آنِ دیگری خواهد بود 

همان گونه که پیش از بوسه‌های من بود.

 

صدایش

لب‌هایش

تن روشنش

چشمان بی کرانش

دیگر دوستش نمی دارم آری، اما شاید دوستش می‌داشتم.

عشق،

بس کوتاه‌ هست و فراموشی طولانی.

 

چون در روزهایی این چنین او را در بر کشیده‌ام

جانم به از دست دادنش راضی نیست

 اگر این آخرین دردی‌ست که از او به من می‌رسد

و این آخرین شعری که می نویسم، برای او...

 

 

پ.ن‌

آخرین درد نیست...

آخرین شعر نیست...

وقتی نیستی شب‌ها چقد اضافه میارن...

ماوی

عزیز دل، سلام.

روزهای بدون تو یکی پس از دیگری سپری می‌شوند

و روزی نیست که به تو فکر نکنم.

هر روز خاطرات روزهای قشنگِ با تو بودن را با خودم مرور می کنم

. چه شاد باشم و چه غمگین، یاد تو همیشه حالم را بهتر می کند

هر چند با قطره اشکی در گوشه چشم...

دیشب به رسم اینروزها -که پر از دلتنگی ست-

خاطرات خوب با تو بودن را مرور می کردم.

خاطره اولین دیدارمان در آن عصر پائیزی

 و به تمام دقایق و لحظاتی که آن روز قشنگ،

در آن غروب زیبای پائیزی ک برای اولین بار سرت را

روی سینه‌ام گذاشتی و من خدا را در بغلم احساس کردم...

به خاطره‌ی قشنگ اولین بوسه از دستان ظریفت

به خاطره فراموش‌نشدنی بوسیدن چشم‌های قشنگت

و به خاطره اولین نگاه‌همان چشم در چشم و در آغوش هم

فکر می‌کردم..

. به آن غروب دل انگیز که برای اولین بار

دست های مهربانت را در دست من گذاشتی

و در سکوت کامل جاده را طی می کردیم

و من به راستی قشنگ ترین حس دنیا را تجربه می کردم

در به یاد ماندنی ترین غروب دنیا..‌‌.

راستش را بخواهی بودن تو در کنارم مثل یک رویا بود چرا که تو خوب بودی.. زیبا  و خواستنی.

در تاریکی گرگ و میش هوا وقتی برای اولین بار

تو را در آغوش گرفتم آرامش را با تمام وجودم حس کردم...

و آغوشی که امن ترین آغوش دنیا شد برایم

که تو، نه فقط آغوشت بلکه تمام وجودت سرشار از آرامش بود.

دلم برای خیلی روزها و خیلی دقایق تنگ شده.

روزهای با تو بودن، روزها و ساعت های انتظار

و بالاخره موعد قرار و دقایقی که چشم به کوچه می دوختم

تا آمدن تو را از دور تماشا کنم.

روزی که با تو آغاز می شد و صبحی که تو به آن نور می پاشیدی...

می دانی علاقه‌جان ؛

اصلا تو انگارآمده بودی که به زندگی ام نور بپاشی...

دلم برای چشم‌های قشنگت تنگ شده

. برای روزهایی که با صدای آسمانی‌ت برایم حرف می‌زدی

و جملات زیبایی که با صدای تو زیباتر می شدند....

بهترینم! تکرار نشدنی ترین خاطره خوب زندگی!

این روزها نیستی در کنارم اما در دنج‌ترین

و امن‌ترین گوشه‌ی قلبم خانه‌ای داری به وسعت

تمام  آرزوهای قشنگ دنیا و به پاکی آب چشمه سارها...

خوشبختی تو نهایت آرزوی من است عزیزترینِ روزگارم

دوستت دارم تا همیشه....

 

 

 

پ.ن.؛

با عطر تو در یک اتاق تنها مانده‌ام و

این عذاب را نمی‌توانی تصور کنی...

 

 

 

 

ماوی

باید از تو یادگاری بسازم

باید صدایِ تو را

چشمانِ تو را

آغوشِ تو را

نازِ تو را

برای خودم نگه دارم..

باید تمامت را قاب بگیرم

باید صدایت‌ را ضبط کنمُ

آغوشت را در خیالم برای همیشه حک کنم

باید از هرچیزت،چیزی بسازم!

تکِ تکِ تمامِ تو ؛ جانِ من است..!

نکند جانِ مرا خدا بگیرد..

نکند..

 

 

پ.ن

نکند رخنه کند در دل ایمانم شک‌..‌.

 

ماوی

تمام این‌سال‌های بی‌هیاهو

این هفته‌های گنگ

این روزهای پرتکلف خاموش

تمام ساعت‌های بیقراری

که سهم من از ما 

پنجره پنجره انتظار بود

لحظه به لحظه 

زنده ماندم تا تو بیایی و بمانی 

و من پرواز را دوست دارم 

وقتی بال‌هایم مرا در آغوش کشیده باشند...

 

 

پ.ن؛ این روزهای سگی فراموشیت...

ماوی

به من حق بده به رویم نیاورم که چقدر دوستت دارم!

من همیشه هرچه را دوست داشته‌ام از دست داده‌ام

به من حق بده از روزهایی که نباشی بترسم

روزهایی که نیستی نابودم می‌کند

و جای خالی‌ات حتی با صدای هق‌هق‌هایم پر نمی‌شود

من می‌ترسم از نبودنت ..

از نحسی سرنوشتم که تو را از من بگیرد ..

کاش این نوشته را درست زمانی بخوانی که مرده‌ام

درست زمانی که ترسم از جوهر خودکارم ریخته است 

و می‌توانم بدون ترس از شکستن قول‌هایم بنویسم :

تمام این سالها دیوانه‌وار عاشقت بودم 

تمام این سال‌ها که بی تو گذشت...

کاش اینجا بودی و می‌توانستم هر آنچه را که بر دلم سنگینی می‌کند

را در نگاهت زمزمه کنم.

نه!...

اگر بودی می‌دانم باز هم تنها سکوت می‌کردم. 

بعضی چیزها را نمی‌توان بر زبان راند... 

مثلا پچ‌پچ گل‌های باغچه عشق و یا راز دلدادگی من به تو...

بعضی از حرف‌ها همیشه پشت سکوت جا خوش می‌کنند. 

شاید می‌ترسند سکوت را بشکنند

و بعد از آن غروری را هم به مرداب فراموشی بسپارند....

دیشب پا به پای آسمان گریستم.

می‌دانم... در این شهر پر از خاکستر از باران خبری نبود

اما آسمان دل نازنینت بارانی بود...

آسمان دل من، به هوای دل شکسته‌ی شقایق می‌گریست...

و چشم بیمار من، به هوای روح پاک مریم‌گونه‌ی تو...

می‌خواستم آنقدر اشک بریزم که با قطرات آن بتوانم غم دوری از تو را حل کنم.

اما غم دوری از تو آنقدر عظیم بود که حتی با بارش آسمان هم حل نمی‌شد...

بارها به این اندیشیدم که ای کاش، هیچ‌گاه دل به تو نداده بودم؛ اما بعد پشیمان شدم.

آخر اگر دل به تو نداده بودم که تا حالا بارها جان داده بودم.

لبخند بزن... نازنینت دل داده است تا جان نبازد...

می‌دانم که باز هم در خیالت به این می‌اندیشی که

چگونه باور کنی مردی را که دلش را به تو بخشیده است...

می‌دانم باز هم به نتیجه همیشگی می‌رسی و انکارم می‌کنی 

انکارم می‌کنی و با خودت میگی راه‌مان جداست...

مهم نیست عزیزتر از جانم،من در تک‌تک ثانیه‌هایت حضور دارم

ریشه در تمام وجودت دارم،

من در بهترین نقطه‌ی قلبت،در بهترین خاطراتت حضور دارم

و اینها با انکار فراموش نمی‌شوند عزیزترین من ...

مهم این است که دل من آنجاست...

مهم این است که می‌دانی دوستت دارم

می‌دانی خدای منی...

می‌دانم رسم امانت داری را به جا می‌آوری...

باورت می‌شود که نازنینت به تو بیشتر از خودش ایمان دارد؟

می‌دانم باور می‌کنی...

به روی نوشته‌هایم عطر یاس پاشیده‌ام تا شاید، باز تو را به یاد من بیندازد...

اگر دوست نداری بگو تا بعد از این عطر هر گلی را که تو دوست داری برویشان بپاشم...

 

ماوی

همزاد چشم‌های توام

و روشنای بی‌تردیدت...

دنیایم اگر به شیوه‌ی چشم تو بود

پهلو نمی‌گرفت بدین اضطراب....

ماوی

بعضی رفتارها همیشه اون نتیجه‌ای که انتظارشو میکشی‌ نمیده و

گاهی نتیجه‌ای کاملا برخلاف اونی ک باید باشه؛تقدیمت می‌کنه و تقدیمت کرد !!!

از راه رفته برگشتم و برمی‌گردم به تو ...

وحشی‌تر از قبل...خیلی 

امیدوارم موفق بشم ،هع...

 

پ‌ن ؛

اولین باری هستش ک آرزوی موفقیت برا

خودم دارم و یجورایی مضحکه.‌‌..

 

ماوی

در نگاهم اگر نیستی 

در خیالم سرشاری 

ماوی

ساده به دستت نیاورده بودم،

که یک روز 

بغضم را همسفرت کنم،

چمدانت را به دستت بدهم؛

و به خدا بسپارمت.

ساده به دستم نیاورده بودی،

که از سر ایوانت بپرم...

به روی خودت نیاوری،

و دیگر هیچ گاه،

روی تراس خانه‌ات

با لب‌های خندان ،

برایم دست تکان ندهی...

برو

ولی نگو مرا نمی‌شناسی.

سایه واژه‌هایم،

همیشه بر سر اندوه توست.

وقتی هنوز 

نیمه‌های شب،

از خواب می پری؛

و نمی دانی

مردی 

که روزی عاشقت بود

چرا در سینه‌ات بال بال می زند؟

چمدانت را برندار؛

قبل از رفتن،

مرا در آغوش بگیر....

 

 

پ.ن ؛نصف مردم دنیا شب که میشه فکر میکنن دلتنگن,

اما همشون خمارن، خمارِ بی کسی...

 

ماوی

تو بر می‌گردی

همه چیز 

از نبودن تو حکایت می‌کند

به جز دلم

که همچون دانه‌ای در تاریکی خاک

در انتظار بهار می‌تپید، 

تو بر می‌گردی، 

می‌دانم ...

از تولد و مرگ

زود آمدی

و دلم، ناگهان پر از تو شد.

و این درد شیرینی بود

دردی چونان درد زادن

نه به سرعت

بلکه کم کم، از کنارم رفتی

و جهان

ذره ذره از تو خالی شد

و این درد تلخی بود

دردی چونان درد مُردن ...

تو برمی‌گردی و می‌دانم

این انتظار مرا خواهد کُشت...

 

پ‌ن ؛

گاهی اوقات حسرت تکرار یک لحظه

دیوانه کننده‌ترین حس دنیاست

ماوی

وقتِ خواب است و

دلم پیشِ تو سرگردان است

 

شب بخیر ای نفست شرحِ پریشانی من...

 

پ.ن ؛

هیچوقت آدم‌ها را با انتظار امتحان نکنید

انتظار ؛ آدم‌ها را می‌کشد

انتظار ؛ نفس‌ها رو می‌بُرد...

 

ماوی

غربت یعنی جای خالی تو

وقتی زمینم وارونه می‌چرخد .

آنجا که منم

نه ابتدای خلقت است

و نه انتهای آفرینش .

آنجا

صفرترین نقطه دنیاست

شرمناک‌ترین بی پناهی انسان .

آنجا

ناگهان ترین بغض تاریخ است .

غربت

نبودن تو نیست

نزدیک ترین ساحل دور افتاده ایست

که گاهی در چشمان تو جا می ماند .

 در آغوش تو گاهی حتی غریب بوده ام .

غریب که باشی می دانی

تنگ‌ترین جای جهان

دل من است ....

 

 

 

ماوی

همه‌ی کلمات معنای تو را می‌دهند

مثل گل‌‌ها که بوی تو را پراکنده‌اند ...

علاقه‌یِ قشنگم؛

سکوت کرده‌ام

که فراموشت کنم

اما مدام

مثل زنبوری سرگردان ،

رانده از کندویش

دور گُلم می‌گردم ...

و تو

هر جا و هر کجای جهان که باشی

مرا به خاکستر خواب‌ها نشانده‌ای

هم از این روست که هر شب

تا سپیده دم بیدارم

عشق همین است در سرزمین من

من کشنده‌ی خواب های خویش را

دوست می دارم!

 

 

پ.ن؛ اگر چه من به چشم تو 

کمم؛قدیمی‌ام ، گُم ام...